دردانه مادر

دردانه مادر
همراه با رشد فرزندم می نویسم
قالب وبلاگ

 

سلام پسر شیرینم

چقدر دیر به دیر می تونم بیام و واست یادگاری بنویسم.

دیگه الان مردی شدی واسه خودت. بزرگ شدی. ماه شدی. آقا شدی. ماشالله لا حول و لا قوه الا بالله...

امشب اولین شبیه که بدون شیر خوردن خوابیدی.  حدود یک ماهه دارم آروم آروم وعده های شیرخوردنت رو کم می کنم. یک هفته است که فقط شبها شیر می خوری. امشب یکم بهت شیر پاستوریزه دادم تو شیشه خوردی. اما تا پیشت دراز کشیدم گفتی می می

منم بهت نشون دادم که اوف شده

مثل همیشه که هر چی خراب میشه فوری میگی بابا

اینبارم گفتی بابا و دیگه چیزی نگفتی

فقط ازم خواستی که بغلت کنم و از اتاقت بریم بیرون.

آخر سر هم وسط هال روی فرش دراز کشیدی و همونجوری خوابت برد....

امیدوارم در روزهای آینده یادت نیفته و اذیت نشی دلبند عزیزم.

این روزها خیلی تغییرات کردی.

یهو کلی دندون درآوردی. چندین کلمه رو همزمان یاد گرفتی. از همه بانمک تر کلماتین که شامل حرف ش هستن.

مثل بششین، پاششو، ... اینقدر حرف ش رو قشنگ تلفظ می کنی که دلم ضعف میره.

اولین عددی که یاد گرفتی شیش بود. همه رو شیش تا دوست داشتی. الان ازت می پرسیم چند تا عمه داری دست راستت رو نشون میدی ... انگشت وسط رو میندازی رو انگشت اشاره و میگی چهاااار...

وای خدا که هر لحظه از این کارای بامزه تو دارم خداروشکر می کنم.

البته بگم گاهی اوقات سرت داد می زنم و دعوات می کنم اما اینقدر پشیمون میشم که نگو عزیز دلم. 

وقتی از دستت عصبانی میشم اصلا طاقت نداری با گریه میای و هی میگی مامانی مامانی ...

وقتیم که گریه نمی کنی میای با دستت صورتمو ناز می کنی و میگی ناز ناز و من مثل یه خر رام میشم 

اوایل بابا مامان میگفتی، اما الان بیشتر اوقات مامانی و بابالی میگی.

پدر جون و مادر اومده بودن زنجان پیشمون. پدر جونو بابا صدا می کردی. صبحا با پدر جون میرفتی بیرون واست آب میوه می گرفت. حالا هر بار تلفنی با پدرجون حرف میزنی میگی آب میب....

مادرم یه سری پاش پیچ خورد و خواست به تو نخوره بدجور افتاد زمین اگر بدونی با چه دلسوزی و نگرانی می خواستی بلندش کنی

فدای اون دل مهربونت پسر گلم...

پسرم منو واسه همه کم کاریام ببخش. تمام انرژی و وقتم رو واست میذارم اما بازم حس می کنم کم,گذاشتم واست آرادم ....

 

 

 

 

[ پنجشنبه 15 مهر 1395 ] [ 0:45 ] [ مادر دردانه ] [موضوع : ] [ ]

سلام عزیزم

خیلی وقته نیومدم واست بنویسم. ببخش دلبندم.

خیلی کاراتو یادم رفته اینقدر ننوشتم واست. بابایی خیلی وقته یه کامیون واست خریده. قبل از اینکه راه بیفتی دستتو می گرفتی بهش و اروم اروم هلش می دادی. همونم بهت کمک کرد که بتونی زودتر راه بری. الان اینقدر سریع می رونی که واقعا گاهی میگم الان می خوری به دیوار اما دست فرمونت عالیه همچین میلیمتری فرمون می گیری که من شوکه میشم. 

رقصت که عالیه. یه دستت رو می گیری بالا و یه پاتو بلند می کنی. آهنگ که سریع میشه توام لزگی میرقصی. هر از چندی هم هر دو دستت رو میذاری پشت کمرت و میرقصی. قربون اون رقصیدنت....

آرادم عاشق ماه هستی

کلا دنبالشی ببینی کجاست. وقتیم پیداش می کنی اینقدر ناز و قشنگ میگی ماااه دلم ضعف میره

تو دفترت هزار تا ماه کشیدم بازم خودکار میدی دستم میگی مااااه

بجز ماه یا دست کوچولوتو و یا پای نازتو میذاری رو کاغذ و بهم میگی بکشم.

آراد مامان عاشق پیاده روی هستی

اینقدر میری که دیگه خسته بشی. اونوقت میگی کفش و جورابتو همزمان در بیاریم و بگیریمت بغل.

توی خونه اگه پیشت باشم که هیچ اگه نه میای میگی دسست و دستم رو می گیری میبری جایی که دلت می خواد و با دستت به زمین می زنی یعنی اینجا بشین.

تقریبا دیگه اکثر کلمات رو تکرار می کنی.

کامل می فهمی بهت چی میگم.

خیلی دوست داری تو کار خونه شرکت کنی. راحت جارو برقی رو روشن می کنی میکشی و دوباره خاموش می کنی. لباسارو تو ماشین میریزی.

دستمال روی میزا می کشی.

آشغال از تو خونه جمع می کنی و میدی به من.

خلاصه خیلی تمیزی پسر.

اما علاقه ای به مرتب بودن اتاقت نداری

وقتی مرتب می کنم اصلا خوشت نمیاد و سریع دوباره همه اسباب بازیاتو میریزی وسط اتاق.

خیلی با نمک موبایل دستت می گیری و واسه کسی که اون سمت خطه کلی پشت سر هم حرف میزنی.

توی این فاصله آقا جون مریض شد و چند روز تو بیمارستات موند. ایشالله زودتر خوب خوب بشن. آراد هنوز با آقا جونش نرفته جیگر و گوشت بخوره.

یه چیزی که اصلا تغییر نکرده اینه که مثل قبل اصلا خوب نمی خوابی و خوابت کمه.

این روزا دارم باهات تمرین می کنم که بتونی جیشت رو بگی. اما همش میری پشت تختت و همونجا ....

آراد مهربونم وقتی کار بدی می کنی و مامان ناراحت میشه خودت میای و اول نگام می کنی بعد نازم می کنی قشنگ با این کارت خرم می کنی آخه تو نمی دونی ناز اون دستای نرمت چقدر مزه میده...

از خواب بلند میشی سریع کنترل تلویزیون رو برمیداری و خودت روشن می کنی بعد میدی به من تا شبکه مورد علاقه اتو واست بیارم. منم هی حرص می خورم چون تلویزیون اصلا واست خوب نیست کوچولو پسر...

اینقدر قشنگ به بابایی میگی بابا که من حسودیم میشه.

هر چیزی رو که خراب می کنی بهت میگم ایراد نداره بابا میاد درست می کنه. حالا هر جا چیزی خراب میشه به بابایی اشاره می کنی یعنی بابا درست می کنه.

عاشق خوردن هندونه هستی.

اما از میوه های کوچیک خیلی خوشت نمیاد.

هنوز پنج تا دندون داری دو تا بالا و سه تا پایین. تازه داره چهارمی پایین هم در میاد. دو تا هم دندون تخت از بالا یکم زدن بیرون ...

موقعی که بابایی می خواد ماشینو از پارکینگ در بیاره میری دم در پارکینگ می ایستی با دست اشاره می کنی و میگی پیست پیست پیست. ..

اگه بدونی چقد نمک میشی.

آراد من گاهی بهت میگم تو شکر خدایی و واقعا هم همین طوره وجود تو قدرت لایزال خدا رو نشون میده. ازش واسه این هدیه عزیز ممنونم. 

ایشالله قسمت همه اونایی که خواهان بچه هستن بشه

خدایا شکرت شکرت شکرت .....

 

 

 

[ يکشنبه 7 شهريور 1395 ] [ 23:03 ] [ مادر دردانه ] [موضوع : ] [ ]

عزیز دلبندم

پسر کوچیک مامان 

قدمهای کوچیکتو اول خیلی لرزان و آروم و بعد خیلی محکم بر می داری. فرم راه رفتنت بانمکترت می کنه. از افتادن و بلند شدن ترسی نداری. چندین بارم که میفتی باز هم بلند میشی. 

واکسن ۱۸ ماهگیتو زدیم و خیالم راحت شد. یکم داغ شدی اما خیلی تبت بالا نرفت. فقط از درد پات اول گریه کردی و بعد می ترسیدی تکونش بدی. لم داده بودی جلوی تلویزیون و با تلفن حرف می زدی.

 

 

آروم آروم ترست ریخت و اول چهار دست و پا رفتی. بعدش لنگان لنگان و بعد کاملا ریلکس راه میرفتی. 

آرادم بالاخره کچلت کردیم. موهات خیلی خیلی بلند شده بود. اذیتت می کرد. حالا یه پسر کچل داریم که توی خونه از این ور به اون ور میره و آتیش به پا می کنه. 

 

 

الان خونه پدر جون هستیم. بابا ما رو گذاشت و رفت. دل توام حتما مثل من واسه بابایی تنگ شده. 

از خدا می خوام سایه پدر و مادرا رو، رو سر بچه هاشون نگه داره. از خدا می خوام هر کی آرزوی داشتن فرزند داره به آرزوش برسه. 

از خدا می خوام که توام ای نازنینم عاقبت بخیر بشی. الهی آمین

[ يکشنبه 2 خرداد 1395 ] [ 2:14 ] [ مادر دردانه ] [موضوع : ] [ ]

پسرم سلام

خیلی وقته واست ننوشتم عزیزم

واقعا زمان از دستم رفته، اصلا نمی تونم موقعیت مناسب پیدا کنم تا شیرین کاریهای تو دلبندم رو بنویسم. تو این مدتی که ننوشتم خیلی تغییرات کردی. موهات کاملا فر و بلند شده. قیافه ات داره شبیه بابا جونت میشه. این روزها به شدت مشغول تمرینی که بتونی راه بری. دوست داری سرپا بایستی دستاتو بگیری بالا تا من و بابا تشویقت کنیم. دیگه کاملا تمام حرفامو می فهمی. در حدی که تنبلی مامانی گل کرده و هی بهت میگم آراااااد اونو بده مامان! آراد اینو بده مامان...

توام خیلی خوب انجام میدی. بابا یه ماشین بزرگ واست خریده دستتو میگیری به اون و تند تند راه میری. علاقه شدیدی به کشوی سی دی ها داری و دایم بهمش میریزی. جرات نداریم موبایل یا تبلت دست بگیریم سریع میای و می خوای که واست کلیپ بذاریم. تازه از هیچ کدوم خوشت نمیاد و همه رو باید رد کنیم. یه بیست سی تا رد می کنیم تا بالاخره از یکیشون خوشت بیاد. توی ماشین که میشینی باید صدای آهنگ رو زیاد کنیم. البته بازم همه آهنگارو نمی پسندی. توی وعده صبحانه سرشیر و عسل رو خیلی خیلی دوست داری و کلا عاشق سیب زمینی هستی. جدیدا چند بار چیپس و پفک خوردی که خوشبختانه اصلا خوشت نیومده. بیرون که می بریمت از جلوی سوپر مارکت که رد میشیم خیلی جالبه که خوراکی می خوای و باز هم همه رو نمی پسندی و راحت با دستت میگی نه نه. توی این مدت اتفاقای زیادی افتاده. بابایی دو هفته با گردنش درگیر بود و زندگیمون داغون داغون شده بود. مامانی بالاخره کار تولیدیشو راه انداخت و مغازه رو افتتاح کرد. و توی تمام این مدت تو به من و بابایی وابسته و وابسته تر شدی. چقدر خوب که فرصتی پیدا کردم تا ازت بخوام منو ببخشی. هر بار که تو رو پیش عزیز میذارم و میرم انگار تو دلم خالی میشه. اگه گریه کنی عذاب عالم به سراغم میاد. ببخش اگر کارم به روح لطیفت ضربه میزنه. ببخش که ساعاتی که باید باشم نیستم. ببخش که مادرت داره کوتاهی می کنه. ببخش منو دردانه ام ...

[ چهارشنبه 18 فروردين 1395 ] [ 1:29 ] [ مادر دردانه ] [موضوع : ] [ ]

پسرم سلام

چند وقته که مدل خوابیدنت عوض شده. خیلی عجیب غریب می خوابی. انگار داری سجده می کنی. همین باعث شده وضعیت معده ات بهم بریزه و موقع بیدار شدن از خواب حالت خوب نیست و ترش می کنی.

هر کاری می کنم بدنتو صاف کنم باز برمی گردی به همون پوزیشن قبلی. امیدوارم به این مدل عادت نکنی چون واسه معده ات اصلا خوب نیست عزیزم.

یه روز یه دختره اومد دم در آپارتمانمون. کتاب می فروخت. منم دلم سوخت یه کتاب رنگ آمیزی به نیت تو خریدم.

چند روزی گذشت واسه اینکه سرگرم بشی شروع کردم صفحه به صفحه حیوونای کتاب رو واست گفتم تا صفحه آخر. با اینکه هفتاد و خرده ای صفحه بود اصلا تکون نخوردی و گوش دادی. همین شد که از فردای اون روز تو کتابو کشون کشون میاوردی واسه من و دست میذاشتی رو حیووناش و به من می گفتی بگو. باز من تا آخر واست می گفتم.

خلاصه کتاب اینقدر تکرار شد و پاره شد که فقط جلدش مونده.

 

قربون اون دستای کوچیکت که دستامو میگیری و میگی واسم کتاب بخون.

بر خلاف دوران نوزادیت که از جارو برقی می ترسیدی الان عاشق جاروبرقی هستی. البته کلا به لوازم خونه علاقه زیادی نشون میدی.

 

 

اوج خوشحالیت وقتیه که میری توی اتاقت. دوست داری بشینم همونجا و باهات بازی کنم. مثلا گیره هارو میزنم به میله تختت بعد تو بازشون می کنی و بلند میگی اوووووووووووووووووو.

 

[ سه شنبه 1 دی 1394 ] [ 1:45 ] [ مادر دردانه ] [موضوع : ] [ ]

سلام پسر گلم

تولدت مبارک

به قول خاله معصومه بالاخره سنت به سال رسید عزیزم. خدا رو هزار بار شکر که یک ساله شدی پسرم. خیلی دوست داشتم واست تولد مفصل بگیرم اما به دلایلی جور نشد و یه تولد کوچولو خونه خودمون گرفتیم و فقط خانواده بابایی بودن. دست بابا جونت درد نکنه یه کیک خوشگل واست سفارش داده بود. 

 

 

ایشالله صد و بیست ساله بشی آرادم.

تو خیلی خوش شانس بودی مامانی، چون وقتی رفتیم خونه پدر جونت خاله فاطمه یهو سورپرایزمون کرد و با یه کیک قشنگ غافلگیرمون کرد. دوباره یه تولد دیگه اونجا واست گرفتیم. دستش درد نکنه خاطره قشنگی به جا موند واسمون. 

 

 

آرادم حالا که یک ساله شدی و شدی نور چشم ما، خدارو بیش از پیش شکر می کنم. همیشه شاد باشی پسرم و دنیا بر وفق مرادت باشه الهی...

[ چهارشنبه 11 آذر 1394 ] [ 0:24 ] [ مادر دردانه ] [موضوع : ] [ ]

آراد عزیزم سلام 

از خونه پدر جون که برگشتیم مامانی رفت تهران. کاری پیش اومده بود باید می رفتم. تو رفتی خونه آقا جونت. وسطای روز بود که مادر زنگ زد و گفت بهار به دنیا اومد. چقدر دلم می خواست دختر خاله ات رو میدیدم. خیلی یهویی شد. دقیقا موقعی که ما از خونه پدر جون برگشتیم بهار خانم به دنیا اومد. ایشالله قدمش پر از خیر و خوبی باشه.

آرادم تا از تهران برگشتم دلم واست یه ذره شده بود. تحمل دوریت دیگه واقعا واسم سخت شده. 

آخر هفته خونه آقا جونت دوباره آش دندونی پختیم. خداروشکر همه چی خوب پیش رفت. تا ساعت سه بعدازظهر آش تقسیم کردیم. بعدش نهار خوردیم و برگشتیم خونه. انگار توام خیلی خسته شده بودی مامانی . چون سه تایی با بابایی گرفتیم خوابیدیم تا شب. 

 

 

 

 

اینم عکس آش دندونی خونه پدر جون 

 

 

آرادم پسر کوچولوی من جدیدا وقتی از خواب بلند میشی سریع میشینی. یه جورایی این کارت هم خیلی بانمکه و هم یکم نگرانم می کنه. میگم نکنه من ناخواسته کاری می کنم که با نگرانی از خواب بلند میشی. پسرم باور کن توی این دنیا که هم خوبی توش هست و هم بدی، عجله اصلا نیازی نیست. همه کاراتو با آرامش انجام بده و استرس به خودت راه نده. من بهت قول میدم که از هیچی عقب نمی مونی. مهم اینه که از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری و شاد باشی.مهم اینه که با مهربونی به آدما انرژی بدی. مهم اینه که الکی غم نخوری و نذاری آدمای اطرافت الکی غم بخورن. پسرم پسر کوچیک من بخند. هر کس که نگاهش تصادفی بهت افتاد بهش لبخند بزن. چهره بی احساس و بدون لبخند گرهی از کار دنیا باز نمی کنه. 

آرادم مواظب خودت باش. خیلی دوستت دارم.

 

[ چهارشنبه 27 آبان 1394 ] [ 0:19 ] [ مادر دردانه ] [موضوع : ] [ ]

آراد عزیزم ۲۸ مهر دیدم یه خط سیاه روی لثه ات مشخص شده. حدس زدم داری دندون در میاری اما تعجب کردم چرا سیاهه. وقتی به بابایی گفتم نگاه کرد و گفت دندون نیست لثه اش شکاف خورده اما هنوز دندون بالا نیومده. البته درستم می گفت چون چند روز بعد یه چیز نوک تیز توی دهنت حس کردم. خیلی خیلی تیز بود. باورم نمیشد آراد کوچولوی ما دندون درآورده باشه. مبارکت باشه گل پسرم. فکر کنم الان وقتشه تا با اون عروسک دندون که واست سفارش دادم عکس بندازی. قرار بود زنجان واست آش درست کنیم اما یه سفر یهویی پیش اومد و الان خونه پدر جونیم. ایشالله فردا واست آش دندونی می پزیم. البته اون آش دندونی زنجان سرجاش هست عزیزم. ایشالله به سلامتی و شادی...

آراد جونم خاله فریبا طی دو روز گذشته بهت یاد داده که اون پله آشپزخونه رو بتونی بالا و پایین بری. البته بالا رو راحت میری اما پایین اومدنی یکم می ترسی. این روزا دیگه بای بای می کنی، دست می زنی، دستاتو می چرخونی (مدل تاپ تاپ خمیر ...)، حول باسنت می چرخی، به صورت متناوب خم میشی روی پاهات، کلی حرکات جالب انجام میدی که خوب نمی تونم واست توضیح بدم. 

دو تا خبر خوشحال کننده دارم واست اول اینکه دختر خاله فریبا نزدیکه بیاد پیشمون اسمشم بهار خانمه، دوم اینکه دوست مامانی هم بارداره و به زودی یه نی نی خوشگل خدا بهش میده.

آرادم بدون من و بابایی عاشقتیم. عکس آش دندونی رو بعدا واست میذارم. 

[ پنجشنبه 7 آبان 1394 ] [ 1:03 ] [ مادر دردانه ] [موضوع : ] [ ]

به نام خداوند بزرگ و مهربان

پسر گلم امشب هزاران بار خدارو شکر کردم. نمی تونی تصور کنی چه حسی دارم. امشب بارها اشک تو چشمام جمع شد. تمام خستگیهام در رفت. پسرم عزیزم دلبندم امشب خیلی ناگهانی چهار دست و پا رفتی. چقدر بانمک این کارو انجام میدی. خودت از ما بیشتر ذوق زده میشی. انگار دوست نداشتی سینه خیز بری. اون مرحله رو جا گذاشتی و وارد این مرحله شدی.

 

خدایا عجب قدرتی تو وجود بنده هات گذاشتی. خدایا عظمت و قدرتتو شکر.

آرادم چند روزه به صورت خیلی مبهم عمه مامان و بابا میگی. اکثر اوقات سه تارو پشت سر هم میگی اما وقتی گریه می کنی مامان رو تنها میگی. 

 

 اینجا خونه آقا جونته دوست داری سرپا بایستی

اینجا خونه پدر جونه داری قاسم رو می خوری 

اینجا سلطانیه است بعد از تاب بازی کلی بستنی خوردی 

اینجا خونه خودمونه بابایی سه تا آفتابگردون گنده واسمون آورده بود. 

 اینجا هم توی آشپزخونه است که داشتی سعی می کردی مثل مامانی دو تا قاشق رو مدل قاشق چنگال دست بگیری.

این روزا خنده هات بیشتر شده، خوابت بهتر شده، حوصله ات از خونه بیشتر سر میره، بیرون رو خیلی دوست داری، توی ماشین دوست داری تو بغل بابا رانندگی کنی، لحظه اومدن بابا دم در بهش لبخند میزنی و میپری تو بغلش، ...

پسرم به دلایلی که ایشالله بزرگ شدی واست توضیح میدم مامان این روزا حال خوبی نداره اما تو با تمام وجود بهم انرژی میدی. به قول بابایی دیگه از خدا چی می خوام از تو بهتر. خدایا شکر شکر شکر شکر شکر

اینکه پنج بار شکر نوشتم هم حکایتی داره که بعدا واست تعریف می کنم. 

[ يکشنبه 12 مهر 1394 ] [ 23:07 ] [ مادر دردانه ] [موضوع : ] [ ]

آراد عزیزم از همون چهار ماهگی که شروع کردی به نشستن، نحوه نشستنت خاص بود. برای همه جالب بود که چقدر به نشستن علاقه داری و جالبتر اینکه موقع نشستن پای چپتو روی پای راستت میذاری. حتی گاهی موقع خوابم این کارو می کنی. خیلی بانمک میشی پسرم. 



جدیدا انگشت اشاره دستتو بالا می بری و شروع می کنی به سخنرانی کردن. پشت سر هم حرف می زنی. نمی دونم والله این ژستات نشون میده یا می خوای استاد بشی یا آخوند!!!!!

با اینکه کتاب و مطالب تربیت فرزند زیاد خونده بودم در موردت اشتباه کردم. از صبح تا عصر که بابات بیاد واقعا تنهایی خسته میشم. هیچ کس نیست که واسه نیم ساعت تو رو کمکم نگه داره. توام که بچه آرومی نیستی. واسه همین بارها پیش اومد که از خستگی مفرط، وقتی بدقلقی می کردی بهت گفتم اه ه ه ه ه.

چند وقت که گذشت دیدم عجب اشتباهی کردم. تا از چیزی ناراحت میشی سریع میگی اه ه ه ه ه !!!!

فهمیدم که کاملا درک کردی که از دستت ناراحت بودم و توام می خوای بهم نشون بدی که ناراحتی. همون لحظه به خودم گفتم اگه دکتر هلاکویی می فهمید که با خوندن اون همه مطلب ازش، این اشتباه بزرگو مرتکب شدم میزد خودشو می کشت.

خلاصه پسرم مامانو ببخش باور کن خیلی دست تنهام خیلی خیلی.

حالا دیگه به خودم قول دادم وقتی عصبانیم می کنی تا جایی که می تونم فوت کنم تا آروم بشم. امیدوارم موفق بشم. 

خاله فاطمه راست میگفت که آدم تا خودش توی شرایط مشابه قرار نگیره

نباید کسی رو قضاوت کنه.

 

[ سه شنبه 3 شهريور 1394 ] [ 23:22 ] [ مادر دردانه ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

فرزندم دردانه ام پدرت عشقم و تو حاصل عشقمی. عاشقانه دوستت دارم.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 16
بازدید هفته گذشته : 94
کل بازدید : 27203